وقت زیادی از ساعات روز را چه در مدرسه و چه بعد از آن،صرف رفیق بازی و گشت و گذار با
دوستان می کردم.
بعد از آن که دیگر وقت آزادتری داشتم و تمام زندگی ام را در کنار دوستان تجربه کردم.هر وقت خانواده مسافرتی می رفت من نمی رفتم و با بچه ها در تهران با مشغول بودم،حتی با خانواده به مکه هم نرفتم.
خودمان هم که همیشه به مسافرت بودیم و ولگردی و هر روز هم همدیگر را می دیدیم تا آخر شب.
کار به آنجا رسیده که با این که خانواده ام در تهران زندگی می کنند،ولی به بهانه ی این که محل کارم از خانه ی مان دور است،خانه ی مجردی گرفتم و با دوستان اغلب دور هم هستیم(البته خونه هم می روم)
لازم به ذکر است که انصافاً از دوستانم جز خوبی و محبت چیزی ندیدم ولی شدیداً در مورد ادامه ی زندگی و وقتی که ازدواج کنم نگرانم که آیا می توانم از میزان روابطم بکاهم یا نه؟
چون جواب سوال نه است راه هایی به ذهنم رسیده:
۱.یه ۴-۵ تا خواهر پیدا کنیم و همه ی دوستان با هم متاهل شویم.
۲.من ازدواج کنم و دوستانم را به فرزندخوندگی قبول کنم.
۳*.ازدواج کنم و بر و بچ همیشه خونه ی ما باشند و خانم برایمان چایی و تخمه و میوه و .... بیاورند و سریعاً به آشپزخانه برگردند.
۴.ازدواج نکنم،که نمیشود.![]()
البته راه دیگری نیز هست که همه رو فراموش کنی و بچسبی به زندگی مثل محمد رضا یزدان پناه
که تو مرام ما نیست.
خلاصه از دوستان عزیز استمداد می کنم که چه باید کرد؟