تبليغاتX
سیستم ظریف

سیستم ظریف

متاسفانه خودم در این صحنه حضور نداشتم ولی توسط دوستان در جریان قرار گرفتم و شما را نیز از شنیدن این داستان عبرت آموز محروم نمی کنم.

دو تن از دوستانم ، یعنی جواد صباغ زاده و محمد رضا الیاسی با هم برای خرید جا قرصی برای محمد رضا به داروخانه ای واقع در خیابان مجاهدین اسلام(مهد حزب اللهی ها) رفته بودند.

خانم میان سالی که متصدی داروخانه بود برای محمدرضا انواع و اقسام جاقرصی ها را آورد ولی محمدرضا یک نوع خاص می خواست که اون شب در داروخانه موجود نبود.

خانم هم به محمدرضا گفت:

آقا از اونا که شما می خواید خونه دارم، بعداْ باید بیای ببری.

الی هم در حالی که حس زن کش بودن وحشتناکی بهش دست داده بود گفت:

نه خانم دیگه من منزلتون نمی آم.و تو دلش می گه(زنیکه .... خجالت نمی کشه)

بعد هم اومد بیرون و گفت:

ببین جواد وضع جامعه را می بینی؟ دیدی چطور پا می داد؟

 

راستی از تاخیر در جواب دادن به لطف دوستان وبلاگی و آپ نکردن شرمنده ام.تا انتخابات سرم خیلی شلوغه.بهتون سر می زنم.

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 16:41  توسط متولد آذر  | 

نمی دانم اسم این حس و حال چیه.همین که شب به امید خاصی نخوابی چون می دونی که فردا هم خبری نیست و فیلم امروز و دیروزت می خواد تکرار بشه.اصلاْ نمی دونم واژه ی امید رو درست استفاده کردم یا نه.منظورم نا امید بودن نیست،الحمد لله.فقط می دونم اصلاْ دوست ندارم اینطوری زندگی کنم.

صبح تا شب باید مثل یه ماشین کار کنی،کارهایی که هیچ وقت تموم نمی شه،هیچ وقت کم و سبک هم نمی شه،خیلی بده که ندونی هدفت چیه؟

این جور که معلومه هدف اینه که فقط بگذره.

مطمئنم فقط یه بار ۲۳ سالم می شه و فقط یه بار زندگی میکنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 15:41  توسط متولد آذر  |