فکر کن حال و حوصله ی هیچـــــــــی رو نداری،هیچی به معنای واقعی کلمه.
نه کار و نه درس،کار که جوری شده که نسل موش رو از چهار راه فرمانیه برداشتی،درس هم که طوری پیش می ره که استادها اسمت رو اصلاْ نمی خونن و توصیه می کنن بری حذف کنی.می گم حوصله ی هیچی،حتی نه دوست و نه خانواده،اعصابتم خیلی خورده و برای اینکه باعث دعوا و داد و فریاد نشی دیروقت میری خونه و میری تو خیابون ها و تو ماشین موزیک گوش میدی.می خوای به زور از این حالت بیای بیرون.اما کلک های خودت رو فهمیدی و دیگه گول نمی خوری.یعنی می دونی داری خودت رو گول می زنی و چون دستت رو شده این کار هم جواب نمی ده.
وضع اینقدر خرابه که به کارهایی که قبلاْ انجام می دادی و اونا باعث خوشحالی یا لذت بردنت می شده و احساس می کردی آخرشی، هم که فکر می کنی تا شاید دوباره تکرارشون کنی که یه تکونی بخوری،به محض فکر کردن بهشون خودت رو احمقی می یابی که:نگاه کن،یه زمانی چقدر ..... بودیم،با چه کارایی حال می کردیم.
بماند،این قصه سره داراز دارد.ولــــــی تو این شرایط،دو روز هم ملق بزنی که می خوای مطلب آپ کنی، نمی دونی چی می خوای بنویسی.در حال فکر کردن در مورد مطلبی که یکدفعه به خودت می گی آخه احمق با این اوضاع مسخره که برای هیچ کاریت دلیل قانع کننده ای نداری، چه مرض و دردیه که باید حتماْ آپ کنی؟نه تا حالا سر دقیقه آپ کردی و اگه نکنی رکوردت خراب می شه،خب آپ نکن.
